حکایتهای گلستان
۲۹۱ حکایت از گلستان سعدی، باب به باب. هر حکایت صفحهی خودش را دارد؛ کوتاه، کامل، و با کارت بیت برای استوری.
سعدی گلستان را در سال ۶۵۶ هجری قمری نوشت: نثری آهنگین که لابهلایش شعر آمده، در یک دیباچه و هشت باب. حکایتها کوتاهاند و بیشترشان در یکی دو دقیقه خوانده میشوند.
- باب
- ۸
- حکایت
- ۲۹۱
- کل کتاب
- ۳ ساعت
دیباچه
۱ بخش · ۱۲ دقیقه خواندن
باب اول در سیرت پادشاهان
۴۱ حکایت · ۴۰ دقیقه خواندن
- ۱پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد.
- ۲یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او…
- ۳ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و…
- ۴طایفهٔ دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته، و رعیت…
- ۵سرهنگزادهای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی…
- ۶یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود…
- ۷پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و…
- ۸هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟
- ۹یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده، که…
- ۱۰بر بالین تربت، یحیی، پیغامبر علیهالسلام، معتکف بودم در جامع دمشق که…
- ۱۱درویشی مستجابالدعوة در بغداد پدید آمد.
- ۱۲یکی از ملوک بیانصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادتها کدام فاضلتر است؟
- ۱۳یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی…
- ۱۴یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی…
- ۱۵یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان درآمد.
- ۱۶یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و…
- ۱۷تنی چند از روندگان در صحبت من بودند، ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی…
- ۱۸ملکزادهای گنج فراوان از پدر میراث یافت.
- ۱۹آوردهاند که نوشینروان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود.
- ۲۰غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیت خراب کردی تا خزانهٔ سلطان آباد کند؛…
- ۲۱مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد.
- ۲۲یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی.
- ۲۳یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود.
- ۲۴ملک زوزن را خواجهای بود کریمالنفس نیکمحضر که همگنان را در مواجهه…
- ۲۵یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همیگفت:
- ۲۶ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی…
- ۲۷یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر…
- ۲۸درویشی مجرد به گوشهای نشسته بود.
- ۲۹یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست؛ که روز و شب به خدمت…
- ۳۰پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد.
- ۳۱وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همیکردند و هر یکی از…
- ۳۲شیادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج…
- ۳۳یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی.
- ۳۴یکی از پسران هارونالرشید پیش پدر آمد خشمآلود که فلان سرهنگزاده مرا…
- ۳۵با طایفهٔ بزرگان به کشتیدر، نشسته بودم.
- ۳۶دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی.
- ۳۷کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد.
- ۳۸گروهی حکما به حضرت کسری در، به مصلحتی سخن همیگفتند و بزرگمهر که…
- ۳۹هارونالرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت:
- ۴۰یکی را از ملوک، کنیزکی چینی آوردند.
- ۴۱اسکندر رومی را پرسیدند: «دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی؟
باب دوم در اخلاق درویشان
۴۸ حکایت · ۳۰ دقیقه خواندن
- ۱یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق…
- ۲درویشی را دیدم، سر بر آستان کعبه همیمالید و میگفت:
- ۳عبدالقادر گیلانی را، رحمة الله علیه، دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا…
- ۴دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت.
- ۵تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت.
- ۶زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که…
- ۷یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شبخیز و مولع زهد و پرهیز.
- ۸یکی را از بزرگان به محفلیاندر همیستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه…
- ۹یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور،…
- ۱۰یکی پرسید از آن گمکردهفرزند
- ۱۱در جامع بعلبک وقتی کلمهای همیگفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده، دل…
- ۱۲شبی در بیابان مکه از بیخوابی پای رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را…
- ۱۳پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد.
- ۱۴درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید.
- ۱۵پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟
- ۱۶یکی از جملهٔ صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ.
- ۱۷پیادهای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد…
- ۱۸عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر…
- ۱۹کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بیقیاس ببردند.
- ۲۰چندانکه مرا شیخ اجل، ابوالفرج بن جوزی، رحمة الله علیه، ترک سماع…
- ۲۱لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
- ۲۲عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز…
- ۲۳بخشایش الهی گمشدهای را در مناهی، چراغ توفیق فرا راه داشت تا به…
- ۲۴پیش یکی از مشایخ گله کردم که:
- ۲۵یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف؛
- ۲۶یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشهای…
- ۲۷وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانان صاحبدل همدم من بودند و همقدم؛
- ۲۸یکی را از ملوک مدت عمر سپری شد، قائممقامی نداشت، وصیت کرد که…
- ۲۹ابوهریره، رضی الله عنه، هر روز به خدمت مصطفی، صلی الله علیه، آمدی.
- ۳۰یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و…
- ۳۱از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابان قدس نهادم و با…
- ۳۲یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت:
- ۳۳یکی از متعبدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی.
- ۳۴مطابق این سخن، پادشاهی را مهمی پیش آمد.
- ۳۵یکی را از علمای راسخ پرسیدند:
- ۳۶درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریمالنفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل…
- ۳۷مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارت من…
- ۳۸فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر…
- ۳۹یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته.
- ۴۰طایفهٔ رندان به خلاف درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و…
- ۴۱این حکایت شنو که در بغداد
- ۴۲یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
- ۴۳بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا.
- ۴۴پیرمردی لطیف در بغداد
- ۴۵آوردهاند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده، و با…
- ۴۶پادشاهی به دیدهٔ استحقار در طایفهٔ درویشان نظر کرد.
- ۴۷دیدم گل تازه چند دسته
- ۴۸حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟
باب سوم در فضیلت قناعت
۲۸ حکایت · ۲۵ دقیقه خواندن
- ۱خواهندهٔ مغربی در صف بزازان حلب میگفت:
- ۲دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت.
- ۳درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همیدوخت و…
- ۴یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی، صلی الله علیه و سلم،…
- ۵در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که:
- ۶دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی.
- ۷یکی از حکما پسر را نهی همیکرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور…
- ۸بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط.
- ۹جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید.
- ۱۰یکی از علما خورندهٔ بسیار داشت و کفاف اندک.
- ۱۱درویشی را ضرورتی پیش آمد. کسی گفت:
- ۱۲خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود، درهای آسمان بر…
- ۱۳حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگهمتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟
- ۱۴موسی، علیهالسلام، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده.
- ۱۵اعرابی را دیدم در حلقهٔ جوهریان بصره که حکایت همیکرد که:
- ۱۶یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی میگفت:
- ۱۷همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی…
- ۱۸هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر…
- ۱۹یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور…
- ۲۰گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود.
- ۲۱بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بندهٔ خدمتکار.
- ۲۲مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم.
- ۲۳صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد، طاقت حفظ آن نداشت.
- ۲۴دستوپابریدهای هزارپایی بکشت.
- ۲۵ابلهی را دیدم سمین، خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری…
- ۲۶دزدی گدایی را گفت: شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز…
- ۲۷مشتزنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست…
- ۲۸درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و…
باب چهارم در فواید خاموشی
۱۴ حکایت · ۶ دقیقه خواندن
- ۱یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در…
- ۲بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.
- ۳جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر.
- ۴عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به…
- ۵جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بیحرمتی همیکرد.
- ۶سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهادهاند به حکم آن که بر سر جمع سالی…
- ۷یکی را از حکما شنیدم که میگفت:
- ۸تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که:
- ۹در عقد بیع سرایی متردد بودم. جهودی گفت:
- ۱۰یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.
- ۱۱منجمی به خانه در آمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته.
- ۱۲خطیبی کریهالصوت خود را خوشآواز پنداشتی، و فریاد بیهده برداشتی.
- ۱۳یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت…
- ۱۴ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همیخواند.
باب پنجم در عشق و جوانی
۲۱ حکایت · ۲۲ دقیقه خواندن
- ۱حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب جمال دارد که هر یکی…
- ۲گویند خواجهای را بندهای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت…
- ۳پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار.
- ۴یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و…
- ۵یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با…
- ۶شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد.
- ۷یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت:
- ۸یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت…
- ۹دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده.
- ۱۰در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم…
- ۱۱یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد:
- ۱۲یکی را از علما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته…
- ۱۳طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده میبرد و میگفت:
- ۱۴رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق…
- ۱۵یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه…
- ۱۶یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی…
- ۱۷سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد.
- ۱۸خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود، یکی از امرای عرب مر او را صد…
- ۱۹یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال…
- ۲۰قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در…
- ۲۱جوانی پاکباز پاکرو بود
باب ششم در ضعف و پیری
۹ حکایت · ۷ دقیقه خواندن
- ۱با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همیکردم که جوانی در آمد و گفت:
- ۲پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت…
- ۳مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
- ۴روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوهای سست مانده.
- ۵جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ…
- ۶وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان…
- ۷توانگری بخیل را پسری رنجور بود.
- ۸پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟
- ۹شنیدهام که در این روزها کهن پیری
باب هفتم در تأثیر تربیت
۲۰ حکایت · ۲۲ دقیقه خواندن
- ۱یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این…
- ۲حکیمی پسران را پند همیداد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا…
- ۳یکی از فضلا تعلیم ملک زادهای همیداد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی…
- ۴معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع…
- ۵پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد.
- ۶پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت:
- ۷یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همیگفت:
- ۸اعرابیی را دیدم که پسر را همیگفت یا بنی انک مسئول یوم القیامة ماذا…
- ۹در تصانیف حکما آوردهاند که کژدم را ولادت معهود نیست چنان که دیگر…
- ۱۰فقیره درویشی حامله بود، مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر…
- ۱۱طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ.
- ۱۲سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده.
- ۱۳هندوی نفط اندازی همیآموخت. حکیمی گفت تو را که خانه نیین است، بازی…
- ۱۴مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن.
- ۱۵یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت.
- ۱۶پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بندهای را دست و پای…
- ۱۷سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر.
- ۱۸توانگرزادهای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویشبچهای مناظره در…
- ۱۹بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک.
- ۲۰یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در…
باب هشتم در آداب صحبت
۱۰۹ حکایت · ۲۵ دقیقه خواندن
- ۱مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال.
- ۲موسی، علیه السلام، قارون را نصیحت کرد که:
- ۳دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند:
- ۴علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن.
- ۵عالم ناپرهیزگار کور مشعلهدار است.
- ۶ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد.
- ۷سه چیز پایدار نماند: مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست.
- ۸رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جور است بر…
- ۹به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به…
- ۱۰هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد…
- ۱۱دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید، مقصود وی جز آن نیست که دشمنی…
- ۱۲سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.
- ۱۳هر که با دشمنان صلح میکند سر آزار دوستان دارد.
- ۱۴چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر بر آید.
- ۱۵بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.
- ۱۶هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و…
- ۱۷نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی…
- ۱۸خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد.
- ۱۹دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و زاهد بی علم.
- ۲۰پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند.
- ۲۱بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص…
- ۲۲چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش.
- ۲۳دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند، سلسلهٔ دوستی بجنباند، پس آنگه به دوستی…
- ۲۴سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد:
- ۲۵خبری که دانی که دلی بیازارد، تو خاموش تا دیگری بیارد.
- ۲۶پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان، مگر آنگه که بر قبول کلی واثق باشی…
- ۲۷هر که نصیحت خودرای میکند، او خود به نصیحتگری محتاج است.
- ۲۸فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر، که این دام زرق نهاده است و آن دامن…
- ۲۹متکلم را تا کسی عیب نگیرد، سخنش صلاح نپذیرد.
- ۳۰همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال.
- ۳۱ده آدمی بر سفرهای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرند.
- ۳۲هر که در حال توانایی نکویی نکند، در وقت ناتوانی سختی بیند.
- ۳۳هر چه زود بر آید، دیر نپاید. خاک مشرق شنیدهام که کنند / به چهل سال…
- ۳۴کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید.
- ۳۵نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی، نادان نبودی.
- ۳۶هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست، بدانند که نادان…
- ۳۷هر که با بدان نشیند، نیکی نبیند.
- ۳۸مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی…
- ۳۹از تن بیدل طاعت نیاید و پوست بیمغز را بضاعت نشاید.
- ۴۰نه هر که در مجادله چست، در معامله درست.
- ۴۱اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.
- ۴۲نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست.
- ۴۳هرکه با بزرگان ستیزد، خون خود ریزد.
- ۴۴پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر، کار خردمندان نیست.
- ۴۵ضعیفی که با قوی دلاوری کند، یار دشمن است در هلاک خویش.
- ۴۶بی هنران، هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را…
- ۴۷گر جور شکم نیستی، هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام…
- ۴۸مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.
- ۴۹هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است.
- ۵۰کشتن بندیان تأمل اولی تر است، به حکم آن که اختیار باقیست:
- ۵۱حکیمی که با جهال درافتد توقع عزت ندارد وگر جاهلی به زبانآوری بر…
- ۵۲خردمندی را که در زمرهٔ اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با…
- ۵۳جوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد، همان…
- ۵۴مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید.
- ۵۵دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.
- ۵۶عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گربز.
- ۵۷جوانمرد که بخورد و بدهد، به از عابدی که روزه دارد و بنهد.
- ۵۸اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد.
- ۵۹عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان…
- ۶۰معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر؛ که علم سلاح…
- ۶۱جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.
- ۶۲شیطان با مخلصان برنمیآید و سلطان با مفلسان.
- ۶۳هر که در زندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند.
- ۶۴درویش ضعیفحال را در خشکی تنگسال مپرس که «چونی؟»، الا به شرط آن که…
- ۶۵دو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.
- ۶۶ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری.
- ۶۷به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد.
- ۶۸صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد.
- ۶۹توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح شاهد خاک آلود.
- ۷۰شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب.
- ۷۱حسود از نعمت حق بخیل است و بندهٔ بی گناه را دشمن میدارد.
- ۷۲تلمیذ بی ارادت عاشق بی زر است و روندهٔ بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی…
- ۷۳مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است نه ترتیل سورت مکتوب.
- ۷۴یکی را گفتند: عالم بی عمل به چه ماند؟
- ۷۵مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن.
- ۷۶دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید:
- ۷۷خلعت سلطان اگر چه عزیز است، جامهٔ خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان…
- ۷۸خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب، دارو به گمان خوردن و راه…
- ۷۹هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد، به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت…
- ۸۰یکی از لوازم صحبت آن است که خانه بپردازی یا با خانه خدای در سازی.
- ۸۱هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان…
- ۸۲حلم شتر چنان که معلوم است اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد، گردن از…
- ۸۳هر که در پیش سخن دیگران افتد تا مایهٔ فضلش بدانند، پایهٔ جهلش معلوم…
- ۸۴ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چون است و نپرسیدی…
- ۸۵دروغ گفتن به ضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود، نشان بماند.
- ۸۶اجل کائنات از روی ظاهر آدمیست و اذل موجودات سگ، و به اتفاق خردمندان…
- ۸۷از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید.
- ۸۸در انجیل آمده است که ای فرزند آدم!
- ۸۹ارادت بیچون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو…
- ۹۰گر تیغ قهر بر کشد، نبی و ولی سر در کشد وگر غمزهٔ لطف بجنباند، بدان به…
- ۹۱هر که به تأدیب دنیا راه صواب نگیرد، به تعذیب عقبی گرفتار آید.
- ۹۲نیکبختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند، زآن پیشتر که پسینیان به…
- ۹۳آن را که گوش ارادت گران آفریدهاند، چون کند که بشنود و آن را که کمند…
- ۹۴گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام.
- ۹۵زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار.
- ۹۶حق جل و علا میبیند و میپوشد و همسایه نمیبیند و میخروشد.
- ۹۷زر از معدن به کان کندن به در آید وز دست بخیل به جان کندن.
- ۹۸هر که بر زیردستان نبخشاید، به جور زبردستان گرفتار آید.
- ۹۹عاقل چون خلاف اندر میان آمد بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا…
- ۱۰۰درویشی به مناجات در میگفت: یا رب بر بدان رحمت كن كه بر نیكان خود…
- ۱۰۱اول كسی كه علم بر جامه كرد و انگشتری در دست، جمشید بود.
- ۱۰۲بزرگی را پرسیدند: با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم در انگشت چپ…
- ۱۰۳نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.
- ۱۰۴شاه از بهر دفع ستمکاران است و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی…
- ۱۰۵همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضیان را که به شیرینی.
- ۱۰۶قحبهٔ پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنهٔ معزول از مردم آزاری.
- ۱۰۷حکیمی را پرسیدند: چندین درخت نامور که خدای عز و جل آفریده است و…
- ۱۰۸دو کس مردند و حسرت بردند: یکی آن که داشت و نخورد و دیگر آن که دانست و…
- ۱۰۹تمام شد کتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عز اسمه.