حکایت‌های گلستان

۲۹۱ حکایت از گلستان سعدی، باب به باب. هر حکایت صفحه‌ی خودش را دارد؛ کوتاه، کامل، و با کارت بیت برای استوری.

سعدی گلستان را در سال ۶۵۶ هجری قمری نوشت: نثری آهنگین که لابه‌لایش شعر آمده، در یک دیباچه و هشت باب. حکایت‌ها کوتاه‌اند و بیشترشان در یکی دو دقیقه خوانده می‌شوند.

باب
۸
حکایت
۲۹۱
کل کتاب
۳ ساعت

دیباچه

۱ بخش · ۱۲ دقیقه خواندن

  1. ۱بسم الله الرحمن الرحیم منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و…

باب اول در سیرت پادشاهان

۴۱ حکایت · ۴۰ دقیقه خواندن

  1. ۱پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد.
  2. ۲یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او…
  3. ۳ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و…
  4. ۴طایفهٔ دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته، و رعیت…
  5. ۵سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی…
  6. ۶یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود…
  7. ۷پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و…
  8. ۸هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟
  9. ۹یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده، که…
  10. ۱۰بر بالین تربت، یحیی، پیغامبر علیه‌السلام، معتکف بودم در جامع دمشق که…
  11. ۱۱درویشی مستجاب‌الدعوة در بغداد پدید آمد.
  12. ۱۲یکی از ملوک بی‌انصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟
  13. ۱۳یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی…
  14. ۱۴یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی…
  15. ۱۵یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان درآمد.
  16. ۱۶یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و…
  17. ۱۷تنی چند از روندگان در صحبت من بودند، ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی…
  18. ۱۸ملک‌زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت.
  19. ۱۹آورده‌اند که نوشین‌روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود.
  20. ۲۰غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیت خراب کردی تا خزانهٔ سلطان آباد کند؛…
  21. ۲۱مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد.
  22. ۲۲یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی.
  23. ۲۳یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود.
  24. ۲۴ملک زوزن را خواجه‌ای بود کریم‌النفس نیک‌محضر که همگنان را در مواجهه…
  25. ۲۵یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی‌گفت:
  26. ۲۶ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی…
  27. ۲۷یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر…
  28. ۲۸درویشی مجرد به گوشه‌ای نشسته بود.
  29. ۲۹یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست؛ که روز و شب به خدمت…
  30. ۳۰پادشاهی به کشتن بی‌گناهی فرمان داد.
  31. ۳۱وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یکی از…
  32. ۳۲شیادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج…
  33. ۳۳یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی.
  34. ۳۴یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم‌آلود که فلان سرهنگ‌زاده مرا…
  35. ۳۵با طایفهٔ بزرگان به کشتی‌در، نشسته بودم.
  36. ۳۶دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی.
  37. ۳۷کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد.
  38. ۳۸گروهی حکما به حضرت کسری در، به مصلحتی سخن همی‌گفتند و بزرگ‌مهر که…
  39. ۳۹هارون‌الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت:
  40. ۴۰یکی را از ملوک، کنیزکی چینی آوردند.
  41. ۴۱اسکندر رومی را پرسیدند: «دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی؟

باب دوم در اخلاق درویشان

۴۸ حکایت · ۳۰ دقیقه خواندن

  1. ۱یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق…
  2. ۲درویشی را دیدم، سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت:
  3. ۳عبدالقادر گیلانی را، رحمة الله علیه، دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا…
  4. ۴دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت.
  5. ۵تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت.
  6. ۶زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که…
  7. ۷یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز.
  8. ۸یکی را از بزرگان به محفلی‌اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه…
  9. ۹یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور،…
  10. ۱۰یکی پرسید از آن گم‌کرده‌فرزند
  11. ۱۱در جامع بعلبک وقتی کلمه‌ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده، دل…
  12. ۱۲شبی در بیابان مکه از بی‌خوابی پای رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را…
  13. ۱۳پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد.
  14. ۱۴درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید.
  15. ۱۵پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟
  16. ۱۶یکی از جملهٔ صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ.
  17. ۱۷پیاده‌ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد…
  18. ۱۸عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر…
  19. ۱۹کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی‌قیاس ببردند.
  20. ۲۰چندان‌که مرا شیخ اجل، ابوالفرج بن جوزی، رحمة الله علیه، ترک سماع…
  21. ۲۱لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
  22. ۲۲عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز…
  23. ۲۳بخشایش الهی گم‌شده‌ای را در مناهی، چراغ توفیق فرا راه داشت تا به…
  24. ۲۴پیش یکی از مشایخ گله کردم که:
  25. ۲۵یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف؛
  26. ۲۶یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای…
  27. ۲۷وقتی در سفر حجاز طایفه‌ای جوانان صاحبدل هم‌دم من بودند و هم‌قدم؛
  28. ۲۸یکی را از ملوک مدت عمر سپری شد، قائم‌مقامی نداشت، وصیت کرد که…
  29. ۲۹ابوهریره، رضی الله عنه، هر روز به خدمت مصطفی، صلی الله علیه، آمدی.
  30. ۳۰یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و…
  31. ۳۱از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابان قدس نهادم و با…
  32. ۳۲یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت:
  33. ۳۳یکی از متعبدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی.
  34. ۳۴مطابق این سخن، پادشاهی را مهمی پیش آمد.
  35. ۳۵یکی را از علمای راسخ پرسیدند:
  36. ۳۶درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریم‌النفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل…
  37. ۳۷مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارت من…
  38. ۳۸فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر…
  39. ۳۹یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته.
  40. ۴۰طایفهٔ رندان به خلاف درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و…
  41. ۴۱این حکایت شنو که در بغداد
  42. ۴۲یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
  43. ۴۳بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا.
  44. ۴۴پیرمردی لطیف در بغداد
  45. ۴۵آورده‌اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده، و با…
  46. ۴۶پادشاهی به دیدهٔ استحقار در طایفهٔ درویشان نظر کرد.
  47. ۴۷دیدم گل تازه چند دسته
  48. ۴۸حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟

باب سوم در فضیلت قناعت

۲۸ حکایت · ۲۵ دقیقه خواندن

  1. ۱خواهندهٔ مغربی در صف بزازان حلب می‌گفت:
  2. ۲دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت.
  3. ۳درویشی را شنیدم که در آتش فاقه می‌سوخت و رقعه بر خرقه همی‌دوخت و…
  4. ۴یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی، صلی‌ الله‌ علیه‌ و سلم،…
  5. ۵در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که:
  6. ۶دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی.
  7. ۷یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور…
  8. ۸بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط.
  9. ۹جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید.
  10. ۱۰یکی از علما خورندهٔ بسیار داشت و کفاف اندک.
  11. ۱۱درویشی را ضرورتی پیش آمد. کسی گفت:
  12. ۱۲خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود، درهای آسمان بر…
  13. ۱۳حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ‌همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟
  14. ۱۴موسی، علیه‌السلام، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده.
  15. ۱۵اعرابی را دیدم در حلقهٔ جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که:
  16. ۱۶یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می‌گفت:
  17. ۱۷همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی…
  18. ۱۸هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر…
  19. ۱۹یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور…
  20. ۲۰گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود.
  21. ۲۱بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بندهٔ خدمتکار.
  22. ۲۲مال‌داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم.
  23. ۲۳صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد، طاقت حفظ آن نداشت.
  24. ۲۴دست‌و‌پا‌بریده‌ای هزارپایی بکشت.
  25. ۲۵ابلهی را دیدم سمین، خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری…
  26. ۲۶دزدی گدایی را گفت: شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز…
  27. ۲۷مشت‌زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست…
  28. ۲۸درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و…

باب چهارم در فواید خاموشی

۱۴ حکایت · ۶ دقیقه خواندن

  1. ۱یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در…
  2. ۲بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.
  3. ۳جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر.
  4. ۴عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به…
  5. ۵جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی‌حرمتی همی‌کرد.
  6. ۶سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده‌اند به حکم آن که بر سر جمع سالی…
  7. ۷یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت:
  8. ۸تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که:
  9. ۹در عقد بیع سرایی متردد بودم. جهودی گفت:
  10. ۱۰یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.
  11. ۱۱منجمی به خانه در آمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته.
  12. ۱۲خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش‌آواز پنداشتی، و فریاد بیهده برداشتی.
  13. ۱۳یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت…
  14. ۱۴ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند.

باب پنجم در عشق و جوانی

۲۱ حکایت · ۲۲ دقیقه خواندن

  1. ۱حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب جمال دارد که هر یکی…
  2. ۲گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت…
  3. ۳پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار.
  4. ۴یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و…
  5. ۵یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با…
  6. ۶شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد.
  7. ۷یکی دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت:
  8. ۸یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت…
  9. ۹دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده.
  10. ۱۰در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم…
  11. ۱۱یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد:
  12. ۱۲یکی را از علما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته…
  13. ۱۳طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت:
  14. ۱۴رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق…
  15. ۱۵یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه…
  16. ۱۶یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی…
  17. ۱۷سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد.
  18. ۱۸خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود، یکی از امرای عرب مر او را صد…
  19. ۱۹یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال…
  20. ۲۰قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در…
  21. ۲۱جوانی پاکباز پاکرو بود

باب ششم در ضعف و پیری

۹ حکایت · ۷ دقیقه خواندن

  1. ۱با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت:
  2. ۲پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت…
  3. ۳مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
  4. ۴روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده.
  5. ۵جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ…
  6. ۶وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان…
  7. ۷توانگری بخیل را پسری رنجور بود.
  8. ۸پیرمرد‌ی را گفتند: چرا زن نکنی؟
  9. ۹شنیده‌ام که در این روزها کهن پیری

باب هفتم در تأثیر تربیت

۲۰ حکایت · ۲۲ دقیقه خواندن

  1. ۱یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این…
  2. ۲حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا…
  3. ۳یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی…
  4. ۴معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع…
  5. ۵پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد.
  6. ۶پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت:
  7. ۷یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی‌گفت:
  8. ۸اعرابیی را دیدم که پسر را همی‌گفت یا بنی انک مسئول یوم القیامة ماذا…
  9. ۹در تصانیف حکما آورده‌اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنان که دیگر…
  10. ۱۰فقیره درویشی حامله بود، مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر…
  11. ۱۱طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ.
  12. ۱۲سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده.
  13. ۱۳هندوی نفط‌ اندازی همی‌آموخت. حکیمی گفت تو را که خانه نیین است، بازی…
  14. ۱۴مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن.
  15. ۱۵یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت.
  16. ۱۶پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده‌ای را دست و پای…
  17. ۱۷سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر.
  18. ۱۸توانگرزاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش‌بچه‌ای مناظره در…
  19. ۱۹بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک.
  20. ۲۰یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در…

باب هشتم در آداب صحبت

۱۰۹ حکایت · ۲۵ دقیقه خواندن

  1. ۱مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال.
  2. ۲موسی، علیه السلام، قارون را نصیحت کرد که:
  3. ۳دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند:
  4. ۴علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن.
  5. ۵عالم ناپرهیزگار کور مشعله‌دار است.
  6. ۶ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد.
  7. ۷سه چیز پایدار نماند: مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست.
  8. ۸رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جور است بر…
  9. ۹به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به…
  10. ۱۰هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد…
  11. ۱۱دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید، مقصود وی جز آن نیست که دشمنی…
  12. ۱۲سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.
  13. ۱۳هر که با دشمنان صلح می‌کند سر آزار دوستان دارد.
  14. ۱۴چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر بر آید.
  15. ۱۵بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.
  16. ۱۶هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و…
  17. ۱۷نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی…
  18. ۱۸خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد.
  19. ۱۹دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و زاهد بی علم.
  20. ۲۰پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند.
  21. ۲۱بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص…
  22. ۲۲چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش.
  23. ۲۳دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند، سلسلهٔ دوستی بجنباند، پس آنگه به دوستی…
  24. ۲۴سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد:
  25. ۲۵خبری که دانی که دلی بیازارد، تو خاموش تا دیگری بیارد.
  26. ۲۶پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان، مگر آنگه که بر قبول کلی واثق باشی…
  27. ۲۷هر که نصیحت خودرای می‌کند، او خود به نصیحتگری محتاج است.
  28. ۲۸فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر، که این دام زرق نهاده است و آن دامن…
  29. ۲۹متکلم را تا کسی عیب نگیرد، سخنش صلاح نپذیرد.
  30. ۳۰همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال.
  31. ۳۱ده آدمی بر سفره‌ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرند.
  32. ۳۲هر که در حال توانایی نکویی نکند، در وقت ناتوانی سختی بیند.
  33. ۳۳هر چه زود بر آید، دیر نپاید. خاک مشرق شنیده‌ام که کنند / به چهل سال…
  34. ۳۴کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید.
  35. ۳۵نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی، نادان نبودی.
  36. ۳۶هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست، بدانند که نادان…
  37. ۳۷هر که با بدان نشیند، نیکی نبیند.
  38. ۳۸مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی…
  39. ۳۹از تن بی‌دل طاعت نیاید و پوست بی‌مغز را بضاعت نشاید.
  40. ۴۰نه هر که در مجادله چست، در معامله درست.
  41. ۴۱اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.
  42. ۴۲نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست.
  43. ۴۳هرکه با بزرگان ستیزد، خون خود ریزد.
  44. ۴۴پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر، کار خردمندان نیست.
  45. ۴۵ضعیفی که با قوی دلاوری کند، یار دشمن است در هلاک خویش.
  46. ۴۶بی هنران، هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را…
  47. ۴۷گر جور شکم نیستی، هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام…
  48. ۴۸مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.
  49. ۴۹هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است.
  50. ۵۰کشتن بندیان تأمل اولی تر است، به حکم آن که اختیار باقیست:
  51. ۵۱حکیمی که با جهال درافتد توقع عزت ندارد وگر جاهلی به ‌زبان‌آوری بر…
  52. ۵۲خردمندی را که در زمرهٔ اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با…
  53. ۵۳جوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد، همان…
  54. ۵۴مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید.
  55. ۵۵دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.
  56. ۵۶عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گربز.
  57. ۵۷جوانمرد که بخورد و بدهد، به از عابدی که روزه دارد و بنهد.
  58. ۵۸اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد.
  59. ۵۹عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان…
  60. ۶۰معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر؛ که علم سلاح…
  61. ۶۱جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.
  62. ۶۲شیطان با مخلصان برنمی‌آید و سلطان با مفلسان.
  63. ۶۳هر که در زندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند.
  64. ۶۴درویش ضعیف‌حال را در خشکی تنگ‌سال مپرس که «چونی؟»، الا به شرط آن که…
  65. ۶۵دو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.
  66. ۶۶ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری.
  67. ۶۷به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد.
  68. ۶۸صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد.
  69. ۶۹توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح شاهد خاک آلود.
  70. ۷۰شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب.
  71. ۷۱حسود از نعمت حق بخیل است و بندهٔ بی گناه را دشمن می‌دارد.
  72. ۷۲تلمیذ بی ارادت عاشق بی زر است و روندهٔ بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی…
  73. ۷۳مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است نه ترتیل سورت مکتوب.
  74. ۷۴یکی را گفتند: عالم بی عمل به چه ماند؟
  75. ۷۵مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن.
  76. ۷۶دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید:
  77. ۷۷خلعت سلطان اگر چه عزیز است، جامهٔ خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان…
  78. ۷۸خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب، دارو به گمان خوردن و راه…
  79. ۷۹هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد، به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت…
  80. ۸۰یکی از لوازم صحبت آن است که خانه بپردازی یا با خانه خدای در سازی.
  81. ۸۱هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان…
  82. ۸۲حلم شتر چنان که معلوم است اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد، گردن از…
  83. ۸۳هر که در پیش سخن دیگران افتد تا مایهٔ فضلش بدانند، پایهٔ جهلش معلوم…
  84. ۸۴ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چون است و نپرسیدی…
  85. ۸۵دروغ گفتن به ضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود، نشان بماند.
  86. ۸۶اجل کائنات از روی ظاهر آدمیست و اذل موجودات سگ، و به اتفاق خردمندان…
  87. ۸۷از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید.
  88. ۸۸در انجیل آمده است که ای فرزند آدم!
  89. ۸۹ارادت بیچون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو…
  90. ۹۰گر تیغ قهر بر کشد، نبی و ولی سر در کشد وگر غمزهٔ لطف بجنباند، بدان به…
  91. ۹۱هر که به تأدیب دنیا راه صواب نگیرد، به تعذیب عقبی گرفتار آید.
  92. ۹۲نیکبختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند، زآن پیشتر که پسینیان به…
  93. ۹۳آن را که گوش ارادت گران آفریده‌اند، چون کند که بشنود و آن را که کمند…
  94. ۹۴گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام.
  95. ۹۵زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار.
  96. ۹۶حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد.
  97. ۹۷زر از معدن به کان کندن به در آید وز دست بخیل به جان کندن.
  98. ۹۸هر که بر زیردستان نبخشاید، به جور زبردستان گرفتار آید.
  99. ۹۹عاقل چون خلاف اندر میان آمد بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا…
  100. ۱۰۰درویشی به مناجات در می‌گفت: یا رب بر بدان رحمت كن كه بر نیكان خود…
  101. ۱۰۱اول كسی كه علم بر جامه كرد و انگشتری در دست، جمشید بود.
  102. ۱۰۲بزرگی را پرسیدند: با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم در انگشت چپ…
  103. ۱۰۳نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.
  104. ۱۰۴شاه از بهر دفع ستمکاران است و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی…
  105. ۱۰۵همه‌ کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضیان را که به شیرینی.
  106. ۱۰۶قحبهٔ پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنهٔ معزول از مردم آزاری.
  107. ۱۰۷حکیمی را پرسیدند: چندین درخت نامور که خدای عز و جل آفریده است و…
  108. ۱۰۸دو کس مردند و حسرت بردند: یکی آن که داشت و نخورد و دیگر آن که دانست و…
  109. ۱۰۹تمام شد کتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عز اسمه.