حکایت شماره‌ی ۷ · ۱ دقیقه خواندن

توانگری بخیل را پسری رنجور بود.

توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولیتر است که گله دور.

صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان.

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب ششم در ضعف و پیری

  1. ۱با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت:
  2. ۲پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت…
  3. ۳مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
  4. ۴روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده.
  5. ۵جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ…
  6. ۶وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان…
  7. ۷توانگری بخیل را پسری رنجور بود.
  8. ۸پیرمرد‌ی را گفتند: چرا زن نکنی؟
  9. ۹شنیده‌ام که در این روزها کهن پیری