روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.
حکایت شمارهی ۹ · ۱ دقیقه خواندن
شنیدهام که در این روزها کهن پیری
باب ششم در ضعف و پیری
- ۱با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همیکردم که جوانی در آمد و گفت:
- ۲پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت…
- ۳مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
- ۴روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوهای سست مانده.
- ۵جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ…
- ۶وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان…
- ۷توانگری بخیل را پسری رنجور بود.
- ۸پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟
- ۹شنیدهام که در این روزها کهن پیری