حکایت شماره‌ی ۴ · ۱ دقیقه خواندن

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده.

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده.

پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است؟

گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟!

گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب ششم در ضعف و پیری

  1. ۱با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت:
  2. ۲پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت…
  3. ۳مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
  4. ۴روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده.
  5. ۵جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ…
  6. ۶وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان…
  7. ۷توانگری بخیل را پسری رنجور بود.
  8. ۸پیرمرد‌ی را گفتند: چرا زن نکنی؟
  9. ۹شنیده‌ام که در این روزها کهن پیری