حکایت شماره‌ی ۳ · ۱ دقیقه خواندن

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر.

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر! تو نیز آنچه دانی بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب چهارم در فواید خاموشی

  1. ۱یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در…
  2. ۲بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.
  3. ۳جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر.
  4. ۴عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به…
  5. ۵جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی‌حرمتی همی‌کرد.
  6. ۶سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده‌اند به حکم آن که بر سر جمع سالی…
  7. ۷یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت:
  8. ۸تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که:
  9. ۹در عقد بیع سرایی متردد بودم. جهودی گفت:
  10. ۱۰یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.
  11. ۱۱منجمی به خانه در آمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته.
  12. ۱۲خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش‌آواز پنداشتی، و فریاد بیهده برداشتی.
  13. ۱۳یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت…
  14. ۱۴ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند.