حکایت شماره‌ی ۱۳ · ۱ دقیقه خواندن

یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت…

یکی در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی. و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذنانند قدیم. هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام. تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.

بر این قول اتفاق کردند و برفت. پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم! امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب چهارم در فواید خاموشی

  1. ۱یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در…
  2. ۲بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.
  3. ۳جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر.
  4. ۴عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به…
  5. ۵جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی‌حرمتی همی‌کرد.
  6. ۶سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده‌اند به حکم آن که بر سر جمع سالی…
  7. ۷یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت:
  8. ۸تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که:
  9. ۹در عقد بیع سرایی متردد بودم. جهودی گفت:
  10. ۱۰یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.
  11. ۱۱منجمی به خانه در آمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته.
  12. ۱۲خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش‌آواز پنداشتی، و فریاد بیهده برداشتی.
  13. ۱۳یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت…
  14. ۱۴ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند.