حکایت شماره‌ی ۱۲ · ۱ دقیقه خواندن

خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش‌آواز پنداشتی، و فریاد بیهده برداشتی.

خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش‌آواز پنداشتی، و فریادِ بیهده برداشتی. گفتی نعیب غُرابَ البَین در پرده الحان اوست، یا آیت اِنَّ انکَرَ الاصوات در شأن او.

مردم قریه به علت جاهی که داشت بَلیتش می‌کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی‌دیدند. تا یکی از خُطبای آن اقلیم که با او عِداوتی نهانی داشت، باری به پرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابی دیده‌ام، خیر باد. گفتا: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدمی که تو را آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت.

خطیب اندر این لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی. معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج. توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب چهارم در فواید خاموشی

  1. ۱یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در…
  2. ۲بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.
  3. ۳جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر.
  4. ۴عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به…
  5. ۵جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی‌حرمتی همی‌کرد.
  6. ۶سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده‌اند به حکم آن که بر سر جمع سالی…
  7. ۷یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت:
  8. ۸تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که:
  9. ۹در عقد بیع سرایی متردد بودم. جهودی گفت:
  10. ۱۰یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.
  11. ۱۱منجمی به خانه در آمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته.
  12. ۱۲خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش‌آواز پنداشتی، و فریاد بیهده برداشتی.
  13. ۱۳یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت…
  14. ۱۴ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند.