روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.
حکایت شمارهی ۲۱ · ۱ دقیقه خواندن
جوانی پاکباز پاکرو بود
باب پنجم در عشق و جوانی
- ۱حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب جمال دارد که هر یکی…
- ۲گویند خواجهای را بندهای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت…
- ۳پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار.
- ۴یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و…
- ۵یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با…
- ۶شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد.
- ۷یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت:
- ۸یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت…
- ۹دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده.
- ۱۰در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم…
- ۱۱یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد:
- ۱۲یکی را از علما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته…
- ۱۳طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده میبرد و میگفت:
- ۱۴رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق…
- ۱۵یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه…
- ۱۶یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی…
- ۱۷سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد.
- ۱۸خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود، یکی از امرای عرب مر او را صد…
- ۱۹یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال…
- ۲۰قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در…
- ۲۱جوانی پاکباز پاکرو بود