حکایت شماره‌ی ۴ · ۲ دقیقه خواندن

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و…

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنهٔ‌ هلاک.

نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.

باری به نصیحتش گفتند: از این خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر.

بنالید و گفت:

شرط مودت نباشد به اندیشهٔ‌ جان، دل از مهر جانان برگرفتن.

متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.

آورده‌اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می‌نماید، خوش طبع و شیرین زبان و سخنهای لطیف می‌گوید و نکته‌های بدیع از او می‌شنوند و چنین معلوم همی‌شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد.

پسر دانست که دل آویختهٔ‌ اوست و این گرد بلا انگیختهٔ‌ او. مرکب به جانب او راند. چون دید که نزدیک او عزم دارد، بگریست و گفت:

چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی، در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت.

گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقهٔ‌ درویشانم بلکه حلقه به گوش ایشانم؟

آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت:

این بگفت و نعره‌ای زد و جان به حق تسلیم کرد.

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب پنجم در عشق و جوانی

  1. ۱حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب جمال دارد که هر یکی…
  2. ۲گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت…
  3. ۳پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار.
  4. ۴یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و…
  5. ۵یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با…
  6. ۶شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد.
  7. ۷یکی دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت:
  8. ۸یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت…
  9. ۹دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده.
  10. ۱۰در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم…
  11. ۱۱یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد:
  12. ۱۲یکی را از علما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته…
  13. ۱۳طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت:
  14. ۱۴رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق…
  15. ۱۵یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه…
  16. ۱۶یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی…
  17. ۱۷سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد.
  18. ۱۸خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود، یکی از امرای عرب مر او را صد…
  19. ۱۹یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال…
  20. ۲۰قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در…
  21. ۲۱جوانی پاکباز پاکرو بود