حکایت شماره‌ی ۷ · ۱ دقیقه خواندن

یکی دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت:

یکی دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟

گفت: مشتاقی به که ملولی.

شاهد که با رفیقان آید، به جفا کردن آمده است؛ به حکم آنکه از غیرت و مضادّت خالی نباشد.

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب پنجم در عشق و جوانی

  1. ۱حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب جمال دارد که هر یکی…
  2. ۲گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت…
  3. ۳پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار.
  4. ۴یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و…
  5. ۵یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با…
  6. ۶شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد.
  7. ۷یکی دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت:
  8. ۸یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت…
  9. ۹دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده.
  10. ۱۰در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم…
  11. ۱۱یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد:
  12. ۱۲یکی را از علما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته…
  13. ۱۳طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت:
  14. ۱۴رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق…
  15. ۱۵یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه…
  16. ۱۶یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی…
  17. ۱۷سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد.
  18. ۱۸خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود، یکی از امرای عرب مر او را صد…
  19. ۱۹یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال…
  20. ۲۰قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در…
  21. ۲۱جوانی پاکباز پاکرو بود