در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سرّی داشتم به حکم آن که حلقی داشت طیِّبُ الاَدا وَ خَلقی کالبدرِ اذا بَدا.
اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن از او در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم:
شنیدمش که همیرفت و میگفت:
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر.
اما به شُکر و مِنت باری پس از مدتی باز آمد، آن حلق داوودی متغیر شده و جمالِ یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونقِ بازار حُسنش شکسته، متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:
روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.