حکایت شماره‌ی ۳۷ · ۱ دقیقه خواندن

مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارت من…

مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خَلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارتِ من همی‌آیند و اوقاتِ مرا از تردّدِ ایشان تشویش می‌باشد؟

گفت: هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گردِ تو نگردند!

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب دوم در اخلاق درویشان

  1. ۱یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق…
  2. ۲درویشی را دیدم، سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت:
  3. ۳عبدالقادر گیلانی را، رحمة الله علیه، دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا…
  4. ۴دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت.
  5. ۵تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت.
  6. ۶زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که…
  7. ۷یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز.
  8. ۸یکی را از بزرگان به محفلی‌اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه…
  9. ۹یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور،…
  10. ۱۰یکی پرسید از آن گم‌کرده‌فرزند
  11. ۱۱در جامع بعلبک وقتی کلمه‌ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده، دل…
  12. ۱۲شبی در بیابان مکه از بی‌خوابی پای رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را…
  13. ۱۳پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد.
  14. ۱۴درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید.
  15. ۱۵پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟
  16. ۱۶یکی از جملهٔ صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ.
  17. ۱۷پیاده‌ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد…
  18. ۱۸عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر…
  19. ۱۹کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی‌قیاس ببردند.
  20. ۲۰چندان‌که مرا شیخ اجل، ابوالفرج بن جوزی، رحمة الله علیه، ترک سماع…
  21. ۲۱لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
  22. ۲۲عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز…
  23. ۲۳بخشایش الهی گم‌شده‌ای را در مناهی، چراغ توفیق فرا راه داشت تا به…
  24. ۲۴پیش یکی از مشایخ گله کردم که:
  25. ۲۵یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف؛
  26. ۲۶یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای…
  27. ۲۷وقتی در سفر حجاز طایفه‌ای جوانان صاحبدل هم‌دم من بودند و هم‌قدم؛
  28. ۲۸یکی را از ملوک مدت عمر سپری شد، قائم‌مقامی نداشت، وصیت کرد که…
  29. ۲۹ابوهریره، رضی الله عنه، هر روز به خدمت مصطفی، صلی الله علیه، آمدی.
  30. ۳۰یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و…
  31. ۳۱از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابان قدس نهادم و با…
  32. ۳۲یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت:
  33. ۳۳یکی از متعبدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی.
  34. ۳۴مطابق این سخن، پادشاهی را مهمی پیش آمد.
  35. ۳۵یکی را از علمای راسخ پرسیدند:
  36. ۳۶درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریم‌النفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل…
  37. ۳۷مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارت من…
  38. ۳۸فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر…
  39. ۳۹یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته.
  40. ۴۰طایفهٔ رندان به خلاف درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و…
همه‌ی ۴۸ حکایت این باب ←