حکایت شماره‌ی ۵ · ۲ دقیقه خواندن

پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد.

پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت. فی‌الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.

باری به نصیحتش گفتم: ای فرزند! دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد.

عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری.

پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت: راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است،

فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده.

دیدم که نصیحت نمی‌پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی‌کند. ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته‌اند: بلِّغ ما عَلیکَ فاِن لَم یَقبلوا ما عَلیکَ

تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره به هم بر می‌دوخت و لقمه لقمه همی‌اندوخت. دلم از ضعف حالش به هم بر آمد و مروّت ندیدم در چنان حالی ریش درویش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. پس با دل خود گفتم:

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب هفتم در تأثیر تربیت

  1. ۱یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این…
  2. ۲حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا…
  3. ۳یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی…
  4. ۴معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع…
  5. ۵پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد.
  6. ۶پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت:
  7. ۷یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی‌گفت:
  8. ۸اعرابیی را دیدم که پسر را همی‌گفت یا بنی انک مسئول یوم القیامة ماذا…
  9. ۹در تصانیف حکما آورده‌اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنان که دیگر…
  10. ۱۰فقیره درویشی حامله بود، مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر…
  11. ۱۱طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ.
  12. ۱۲سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده.
  13. ۱۳هندوی نفط‌ اندازی همی‌آموخت. حکیمی گفت تو را که خانه نیین است، بازی…
  14. ۱۴مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن.
  15. ۱۵یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت.
  16. ۱۶پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده‌ای را دست و پای…
  17. ۱۷سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر.
  18. ۱۸توانگرزاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش‌بچه‌ای مناظره در…
  19. ۱۹بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک.
  20. ۲۰یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در…