حکایت شماره‌ی ۱۶ · ۴ دقیقه خواندن

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و…

یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد که کفافِ اندک دارم و عیالِ بسیار و طاقتِ بار فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هرآن‌صورت که زندگانی کرده شود، کسی را بر نیک و بدِ من اطّلاع نباشد.

باز از شَماتتِ اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفایِ من بخندند و سعیِ مرا در حقِ عیال بر عدمِ مروّت حمل کنند و گویند:

و در علم محاسبت چنان که معلوم است چیزی دانم و گر به جاهِ شما جهتی معین شود که موجبِ جمعیّتِ خاطر باشد، بقیّتِ عمر از عهدهٔ شکرِ آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم: عمل پادشاه، ای برادر، دو طرف دارد امید و بیم یعنی امیدِ نان و بیمِ جان و خلافِ رایِ خردمندان باشد، بدان امید متعّرضِ این بیم شدن.

گفت: این مناسبِ حالِ من نگفتی و جوابِ سؤال من نیاوردی. نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد، پشتش از حساب بلرزد؟

و حکما گویند: چهار کس از چهار کس به‌جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غَمّْاز و روسْبی از محتسب، و آنرا که حساب پاک است از محاسِب چه باک است؟

گفتم: حکایت آن روباه مناسبِ حال توست که دیدندش گریزان و بی‌خویشتن، افتان و خیزان. کسی گفتش: چه آفت است که موجبِ مَخافَت است؟ گفتا: شنیده‌ام که شتر را به سُخْره می‌گیرند.

گفت: ای سَفیه! شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم، که را غمِ تخلیصِ من دارد تا تفتیشِ حالِ من کند؟ و تا تِریاق از عِراق آورده شود مارگزیده مرده بُوَد. تو را همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت، امّا مُتِعَنِّتان در کمین‌اند و مدّعیان گوشه‌نشین. اگر آنچه حُسنِ سیرتِ توست به خلافِ آن تقریر کنند و در معرِض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجالِ مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که مُلکِ قَناعت را حراست کنی و ترکِ ریاست گویی.

رفیق این سخن بشنید و بهم بر آمد و روی از حکایتِ من در هم کشید و سخن‌هایِ رنجش‌آمیز گفتن گرفت کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت؟ قول حکما درست آمد که گفته‌اند: دوستان به زندان به کار آیند که بر سفرهٔ همه دشمنان دوست نمایند.

دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود، به‌نزدیکِ صاحب‌دیوان رفتم به سابقهٔ معرفتی که در میانِ ما بود و صورتِ حالش بیان کردم و اهلیّت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی بر این بر آمد لطفِ طبعش را بدیدند و حسنِ تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن مُتَمَکِّن شد. همچنین نَجْمِ سعادتش در ترقّی بود تا به اوجِ ارادت برسید و مقرّبِ حضرتْ و مشارٌاِلیْه و معتمَدٌ عَلَیْه گشت، بر سلامتِ حالش شادمانی کردم و گفتم:

در آن قُربت مرا با طایفه‌ای یاران اتّفاقِ سفر افتاد. چون از زیارتِ مکّه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد، ظاهرِ حالش را دیدم پریشان و در هیأتِ درویشان. گفتم: چه حالت است؟ گفت: آن چنانکه تو گفتی طایفه‌ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و مَلِک، دامَ مُلْکُهُ، در کشفِ حقیقتِ آن استقصا نفرمود و یارانِ قدیم و دوستانِ حَمیم از کلمهٔ حق خاموش شدند و صحبتِ دیرین فراموش کردند.

فی‌الجمله به انواعِ عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژدهٔ سلامتِ حُجّاج برسید، از بندِ گرانم خلاص کرد و مِلْکِ موروثم خاص. گفتم: آن نوبت اشارتِ من قبولت نیامد که گفتم: عملِ پادشاهان چون سفرِ دریاست خطرناک و سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

مصلحت ندیدم از این بیش ریشِ درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. بدین کلمه اختصار کردیم:

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب اول در سیرت پادشاهان

  1. ۱پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد.
  2. ۲یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او…
  3. ۳ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و…
  4. ۴طایفهٔ دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته، و رعیت…
  5. ۵سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی…
  6. ۶یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود…
  7. ۷پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و…
  8. ۸هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟
  9. ۹یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده، که…
  10. ۱۰بر بالین تربت، یحیی، پیغامبر علیه‌السلام، معتکف بودم در جامع دمشق که…
  11. ۱۱درویشی مستجاب‌الدعوة در بغداد پدید آمد.
  12. ۱۲یکی از ملوک بی‌انصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟
  13. ۱۳یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی…
  14. ۱۴یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی…
  15. ۱۵یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان درآمد.
  16. ۱۶یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و…
  17. ۱۷تنی چند از روندگان در صحبت من بودند، ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی…
  18. ۱۸ملک‌زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت.
  19. ۱۹آورده‌اند که نوشین‌روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود.
  20. ۲۰غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیت خراب کردی تا خزانهٔ سلطان آباد کند؛…
  21. ۲۱مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد.
  22. ۲۲یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی.
  23. ۲۳یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود.
  24. ۲۴ملک زوزن را خواجه‌ای بود کریم‌النفس نیک‌محضر که همگنان را در مواجهه…
  25. ۲۵یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی‌گفت:
  26. ۲۶ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی…
  27. ۲۷یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر…
  28. ۲۸درویشی مجرد به گوشه‌ای نشسته بود.
  29. ۲۹یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست؛ که روز و شب به خدمت…
  30. ۳۰پادشاهی به کشتن بی‌گناهی فرمان داد.
  31. ۳۱وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یکی از…
  32. ۳۲شیادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج…
  33. ۳۳یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی.
  34. ۳۴یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم‌آلود که فلان سرهنگ‌زاده مرا…
  35. ۳۵با طایفهٔ بزرگان به کشتی‌در، نشسته بودم.
  36. ۳۶دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی.
  37. ۳۷کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد.
  38. ۳۸گروهی حکما به حضرت کسری در، به مصلحتی سخن همی‌گفتند و بزرگ‌مهر که…
  39. ۳۹هارون‌الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت:
  40. ۴۰یکی را از ملوک، کنیزکی چینی آوردند.
همه‌ی ۴۱ حکایت این باب ←