روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.
حکایت شمارهی ۴۱ · ۱ دقیقه خواندن
این حکایت شنو که در بغداد
باب دوم در اخلاق درویشان
- ۱یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق…
- ۲درویشی را دیدم، سر بر آستان کعبه همیمالید و میگفت:
- ۳عبدالقادر گیلانی را، رحمة الله علیه، دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا…
- ۴دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت.
- ۵تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت.
- ۶زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که…
- ۷یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شبخیز و مولع زهد و پرهیز.
- ۸یکی را از بزرگان به محفلیاندر همیستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه…
- ۹یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور،…
- ۱۰یکی پرسید از آن گمکردهفرزند
- ۱۱در جامع بعلبک وقتی کلمهای همیگفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده، دل…
- ۱۲شبی در بیابان مکه از بیخوابی پای رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را…
- ۱۳پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد.
- ۱۴درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید.
- ۱۵پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟
- ۱۶یکی از جملهٔ صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ.
- ۱۷پیادهای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد…
- ۱۸عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر…
- ۱۹کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بیقیاس ببردند.
- ۲۰چندانکه مرا شیخ اجل، ابوالفرج بن جوزی، رحمة الله علیه، ترک سماع…
- ۲۱لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
- ۲۲عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز…
- ۲۳بخشایش الهی گمشدهای را در مناهی، چراغ توفیق فرا راه داشت تا به…
- ۲۴پیش یکی از مشایخ گله کردم که:
- ۲۵یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف؛
- ۲۶یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشهای…
- ۲۷وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانان صاحبدل همدم من بودند و همقدم؛
- ۲۸یکی را از ملوک مدت عمر سپری شد، قائممقامی نداشت، وصیت کرد که…
- ۲۹ابوهریره، رضی الله عنه، هر روز به خدمت مصطفی، صلی الله علیه، آمدی.
- ۳۰یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و…
- ۳۱از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابان قدس نهادم و با…
- ۳۲یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت:
- ۳۳یکی از متعبدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی.
- ۳۴مطابق این سخن، پادشاهی را مهمی پیش آمد.
- ۳۵یکی را از علمای راسخ پرسیدند:
- ۳۶درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریمالنفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل…
- ۳۷مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارت من…
- ۳۸فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر…
- ۳۹یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته.
- ۴۰طایفهٔ رندان به خلاف درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و…