حکایت شماره‌ی ۱ · ۱ دقیقه خواندن

خواهندهٔ مغربی در صف بزازان حلب می‌گفت:

خواهندهٔ مَغْرِبی در صفِ بزّازانِ حَلَب می‌گفت: ای خداوندانِ نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسمِ سؤال از جهان برخاستی.

روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.

باب سوم در فضیلت قناعت

  1. ۱خواهندهٔ مغربی در صف بزازان حلب می‌گفت:
  2. ۲دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت.
  3. ۳درویشی را شنیدم که در آتش فاقه می‌سوخت و رقعه بر خرقه همی‌دوخت و…
  4. ۴یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی، صلی‌ الله‌ علیه‌ و سلم،…
  5. ۵در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که:
  6. ۶دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی.
  7. ۷یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور…
  8. ۸بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط.
  9. ۹جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید.
  10. ۱۰یکی از علما خورندهٔ بسیار داشت و کفاف اندک.
  11. ۱۱درویشی را ضرورتی پیش آمد. کسی گفت:
  12. ۱۲خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود، درهای آسمان بر…
  13. ۱۳حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ‌همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟
  14. ۱۴موسی، علیه‌السلام، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده.
  15. ۱۵اعرابی را دیدم در حلقهٔ جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که:
  16. ۱۶یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می‌گفت:
  17. ۱۷همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی…
  18. ۱۸هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر…
  19. ۱۹یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور…
  20. ۲۰گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود.
  21. ۲۱بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بندهٔ خدمتکار.
  22. ۲۲مال‌داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم.
  23. ۲۳صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد، طاقت حفظ آن نداشت.
  24. ۲۴دست‌و‌پا‌بریده‌ای هزارپایی بکشت.
  25. ۲۵ابلهی را دیدم سمین، خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری…
  26. ۲۶دزدی گدایی را گفت: شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز…
  27. ۲۷مشت‌زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست…
  28. ۲۸درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و…