درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشمِ همّتِ او شوکت و هیبت نمانده.
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقّع به کرمِ اخلاقِ مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکمِ آن که اجابتِ دعوت سنّت است. دیگر روز مَلِک به عذرِ قدومش رفت. عابد از جای برجَست و در کنارش گرفت و تلطّف کرد و ثنا گفت. چو غایب شد، یکی از اصحاب پرسید شیخ را که «چندین ملاطفتِ امروز با پادشه که تو کردی خلافِ عادت بود و دیگر ندیدیم؟» گفت نشنیدهای که گفتهاند:
روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.