حکایتهای بوستان
۲۳۰ حکایت از بوستان سعدی، باب به باب. هر حکایت صفحهی خودش را دارد؛ کوتاه، کامل، و با کارت بیت برای استوری.
بوستان را سعدی در سال ۶۵۵ هجری قمری سرود، یک سال پیش از گلستان: مثنویای در ده باب که هر باب با حکایتهای منظوم، یک خصلت را میکاود؛ از عدل و احسان تا عشق و توبه.
- باب
- ۱۰
- حکایت
- ۲۳۰
- کل کتاب
- ۴ ساعت
دیباچه
۶ بخش · ۱۲ دقیقه خواندن
باب اول در عدل و تدبیر و رای
۴۱ حکایت · ۵۴ دقیقه خواندن
- ۱شنیدم که در وقت نزع روان
- ۲ز دریای عمان برآمد کسی
- ۳نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست
- ۴شنیدم که فرماندهی دادگر
- ۵شنیدم که دارای فرخ تبار
- ۶تو کی بشنوی نالهٔ دادخواه
- ۷خبر یافت گردنکشی در عراق
- ۸یکی از بزرگان اهل تمیز
- ۹در اخبار شاهان پیشینه هست
- ۱۰شنیدم که بگریست سلطان روم
- ۱۱خردمند مردی در اقصای شام
- ۱۲مها زورمندی مکن با کهان
- ۱۳چنان قحط سالی شد اندر دمشق
- ۱۴شبی دود خلق آتشی برفروخت
- ۱۵خبرداری از خسروان عجم
- ۱۶شنیدم که در مرزی از باختر
- ۱۷مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
- ۱۸شنیدم که یک بار در حلهای
- ۱۹نکوکار مردم نباشد بدش
- ۲۰گزیری به چاهی در افتاده بود
- ۲۱حکایت کنند از یکی نیکمرد
- ۲۲مدر پرده کس به هنگام جنگ
- ۲۳یکی را حکایت کنند از ملوک
- ۲۴جهان ای پسر ملک جاوید نیست
- ۲۵شنیدم که در مصر میری اجل
- ۲۶قزل ارسلان قلعهای سخت داشت
- ۲۷چو الب ارسلان جان به جانبخش داد
- ۲۸شنیدم که از پادشاهان غور
- ۲۹چو دور خلافت به مأمون رسید
- ۳۰شنیدم که از نیکمردی فقیر
- ۳۱یکی مشت زن بخت و روزی نداشت
- ۳۲حکایت کنند از جفاگستری
- ۳۳همی تا برآید به تدبیر کار
- ۳۴دلاور که باری تهور نمود
- ۳۵به پیکار دشمن دلیران فرست
- ۳۶دو تن، پرور ای شاه کشور گشای
- ۳۷نگویم ز جنگ بد اندیش ترس
- ۳۸میان دو بدخواه کوتاه دست
- ۳۹چو شمشیر پیکار برداشتی
- ۴۰گرت خویش دشمن شود دوستدار
- ۴۱به تدبیر جنگ بد اندیش کوش
باب دوم در احسان
۳۰ حکایت · ۳۱ دقیقه خواندن
- ۱اگر هوشمندی به معنی گرای
- ۲پدرمرده را سایه بر سر فکن
- ۳شنیدم که یک هفته ابنالسبیل
- ۴گره بر سر بند احسان مزن
- ۵زباندانی آمد به صاحبدلی
- ۶یکی رفت و دینار از او صد هزار
- ۷بزارید وقتی زنی پیش شوی
- ۸شنیدم که پیری به راه حجاز
- ۹به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
- ۱۰یکی را کرم بود و قوت نبود
- ۱۱یکی در بیابان سگی تشنه یافت
- ۱۲تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت
- ۱۳بنالید درویشی از ضعف حال
- ۱۴یکی سیرت نیکمردان شنو
- ۱۵ببخش ای پسر کآدمی زاده صید
- ۱۶به ره بر یکی پیشم آمد جوان
- ۱۷یکی روبهی دید بی دست و پای
- ۱۸شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
- ۱۹شنیدم در ایام حاتم که بود
- ۲۰ندانم که گفت این حکایت به من
- ۲۱شنیدم که طی در زمان رسول
- ۲۲ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
- ۲۳یکی را خری در گل افتاده بود
- ۲۴شنیدم که مغروری از کبر مست
- ۲۵یکی را پسر گم شد از راحله
- ۲۶ز تاج ملکزادهای در مناخ
- ۲۷یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت
- ۲۸جوانی به دانگی کرم کرده بود
- ۲۹کسی دید صحرای محشر به خواب
- ۳۰شنیدم که مردی غم خانه خورد
باب سوم در عشق و مستی و شور
۲۵ حکایت · ۲۲ دقیقه خواندن
- ۱خوشا وقت شوریدگان غمش
- ۲تو را عشق همچون خودی ز آب و گل
- ۳چو عشقی که بنیاد آن بر هواست
- ۴شنیدم که وقتی گدازادهای
- ۵شنیدم که بر لحن خنیاگری
- ۶یکی شاهدی در سمرقند داشت
- ۷یکی تشنه میگفت و جان میسپرد
- ۸چنین نقل دارم ز مردان راه
- ۹شنیدم که پیری شبی زنده داشت
- ۱۰یکی در نشابور دانی چه گفت
- ۱۱شکایت کند نوعروسی جوان
- ۱۲طبیبی پری چهره در مرو بود
- ۱۳یکی پنجهٔ آهنین راست کرد
- ۱۴میان دو عم زاده وصلت فتاد
- ۱۵به مجنون کسی گفت کای نیک پی
- ۱۶یکی خرده بر شاه غزنین گرفت
- ۱۷قضا را من و پیری از فاریاب
- ۱۸ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست
- ۱۹رئیس دهی با پسر در رهی
- ۲۰ثنا گفت بر سعد زنگی کسی
- ۲۱یکی را چو من دل به دست کسی
- ۲۲اگر مرد عشقی کم خویش گیر
- ۲۳شکر لب جوانی نی آموختی
- ۲۴کسی گفت پروانه را کای حقیر
- ۲۵شبی یاد دارم که چشمم نخفت
باب چهارم در تواضع
۲۸ حکایت · ۳۲ دقیقه خواندن
- ۱ز خاک آفریدت خداوند پاک
- ۲یکی قطره باران ز ابری چکید
- ۳جوانی خردمند پاکیزه بوم
- ۴شنیدم که وقتی سحرگاه عید
- ۵شنیدستم از راویان کلام
- ۶فقیهی کهن جامهٔ تنگدست
- ۷یکی پادشهزاده در گنجه بود
- ۸شکر خندهای انگبین میفروخت
- ۹شنیدم که فرزانهای حق پرست
- ۱۰سگی پای صحرانشینی گزید
- ۱۱بزرگی هنرمند آفاق بود
- ۱۲کسی راه معروف کرخی بجست
- ۱۳طمع برد شوخی به صاحبدلی
- ۱۴ملک صالح از پادشاهان شام
- ۱۵یکی در نجوم اندکی دست داشت
- ۱۶به خشم از ملک بندهای سربتافت
- ۱۷ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
- ۱۸گروهی برآنند از اهل سخن
- ۱۹عزیزی در اقصای تبریز بود
- ۲۰یکی را چو سعدی دلی ساده بود
- ۲۱شنیدم که لقمان سیهفام بود
- ۲۲شنیدم که در دشت صنعا جنید
- ۲۳یکی بربطی در بغل داشت مست
- ۲۴شنیدم که در خاک وخش از مهان
- ۲۵کسی مشکلی برد پیش علی
- ۲۶گدایی شنیدم که در تنگجای
- ۲۷یکی خوبکردار خوشخوی بود
- ۲۸چنین یاد دارم که سقای نیل
باب پنجم در رضا
۱۵ حکایت · ۱۲ دقیقه خواندن
- ۱شبی زیت فکرت همی سوختم
- ۲مرا در سپاهان یکی یار بود
- ۳یکی آهنین پنجه در اردبیل
- ۴شبی کردی از درد پهلو نخفت
- ۵یکی روستایی سقط شد خرش
- ۶شنیدم که دیناری از مفلسی
- ۷فرو کوفت پیری پسر را به چوب
- ۸بلند اختری نام او بختیار
- ۹یکی پیر درویش در خاک کیش
- ۱۰چنین گفت پیش زغن کرکسی
- ۱۱چه خوش گفت شاگرد منسوج باف
- ۱۲شتر بچه با مادر خویش گفت:
- ۱۳عبادت به اخلاص نیت نکوست
- ۱۴شنیدم که نابالغی روزه داشت
- ۱۵سیهکاری از نردبانی فتاد
باب ششم در قناعت
۱۵ حکایت · ۱۰ دقیقه خواندن
- ۱خدا را ندانست و طاعت نکرد
- ۲مرا حاجیی شانهٔ عاج داد
- ۳یکی پر طمع پیش خوارزمشاه
- ۴یکی را تب آمد ز صاحبدلان
- ۵چه آوردم از بصره دانی عجب
- ۶شکم صوفیی را زبون کرد و فرج
- ۷یکی نیشکر داشت بر طبقری
- ۸یکی را ز مردان روشن ضمیر
- ۹یکی نانخورش جز پیازی نداشت
- ۱۰یکی گربه در خانهٔ زال بود
- ۱۱یکی طفل دندان برآورده بود
- ۱۲شنیدم که صاحبدلی نیکمرد
- ۱۳یکی سلطنت ران صاحب شکوه
- ۱۴کمال است در نفس مرد کریم
- ۱۵شنیدم ز پیران شیرین سخن
باب هفتم در عالم تربیت
۲۹ حکایت · ۲۷ دقیقه خواندن
- ۱سخن در صلاح است و تدبیر و خوی
- ۲اگر پای در دامن آری چو کوه
- ۳تکش با غلامان یکی راز گفت
- ۴یکی خوبخلق خلقپوش بود
- ۵یکی ناسزا گفت در وقت جنگ
- ۶عضد را پسر سخت رنجور بود
- ۷شنیدم که در بزم ترکان مست
- ۸دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ
- ۹چنین گفت پیری پسندیده هوش
- ۱۰یکی پیش داود طائی نشست
- ۱۱بد اندر حق مردم نیک و بد
- ۱۲مرا در نظامیه ادرار بود
- ۱۳کسی گفت حجاج خونخوارهای است
- ۱۴شنیدم که از پارسایان یکی
- ۱۵به طفلی درم رغبت روزه خاست
- ۱۶طریقت شناسان ثابت قدم
- ۱۷سه کس را شنیدم که غیبت رواست
- ۱۸شنیدم که دزدی درآمد ز دشت
- ۱۹یکی گفت با صوفییی در صفا
- ۲۰فریدون وزیری پسندیده داشت
- ۲۱زن خوب فرمانبر پارسا
- ۲۲جوانی ز ناسازگاری جفت
- ۲۳پسر چون ز ده بر گذشتش سنین
- ۲۴شبی دعوتی بود در کوی من
- ۲۵خرابت کند شاهد خانه کن
- ۲۶در این شهر باری به سمعم رسید
- ۲۷یکی صورتی دید صاحب جمال
- ۲۸اگر در جهان از جهان رستهای است،
- ۲۹جوانی هنرمند فرزانه بود
باب هشتم در شکر بر عافیت
۱۵ حکایت · ۱۷ دقیقه خواندن
- ۱نفس مینیارم زد از شکر دوست
- ۲جوانی سر از رای مادر بتافت
- ۳ببین تا یک انگشت از چند بند
- ۴ملک زادهای ز اسب ادهم فتاد
- ۵شب از بهر آسایش توست و روز
- ۶نداند کسی قدر روز خوشی
- ۷شنیدم که طغرل شبی در خزان
- ۸یکی را عسس دست بر بسته بود
- ۹برهنه تنی یک درم وام کرد
- ۱۰یکی کرد بر پارسایی گذر
- ۱۱ز ره باز پس ماندهای میگریست
- ۱۲فقیهی بر افتاده مستی گذشت
- ۱۳سرشتهست بارئ شفا در عسل
- ۱۴نخست او ارادت به دل در نهاد
- ۱۵بتی دیدم از عاج در سومنات
باب نهم در توبه و راه صواب
۲۲ حکایت · ۲۱ دقیقه خواندن
- ۱بیا ای که عمرت به هفتاد رفت
- ۲شبی در جوانی و طیب نعم
- ۳کهنسالی آمد به نزد طبیب
- ۴جوانا ره طاعت امروز گیر
- ۵شبی خوابم اندر بیابان فید
- ۶قضا زندهای را رگ جان برید
- ۷فرو رفت جم را یکی نازنین
- ۸یکی پارسا سیرت حق پرست
- ۹میان دو تن دشمنی بود و جنگ
- ۱۰شبی خفته بودم به عزم سفر
- ۱۱خبر داری ای استخوانی قفس
- ۱۲ز عهد پدر یادم آید همی
- ۱۳یکی برد با پادشاهی ستیز
- ۱۴یکی مال مردم به تلبیس خورد
- ۱۵همی یادم آید ز عهد صغر
- ۱۶یکی غله مرداد مه توده کرد
- ۱۷یکی متفق بود بر منکری
- ۱۸زلیخا چو گشت از می عشق مست
- ۱۹پلیدی کند گربه بر جای پاک
- ۲۰غریب آمدم در سواد حبش
- ۲۱یکی را به چوگان مه دامغان
- ۲۲به صنعا درم طفلی اندر گذشت
باب دهم در مناجات و ختم کتاب
۴ حکایت · ۷ دقیقه خواندن