روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.
حکایت · ۱ دقیقه خواندن
ز ره باز پس ماندهای میگریست
باب هشتم در شکر بر عافیت
- ۱نفس مینیارم زد از شکر دوست
- ۲جوانی سر از رای مادر بتافت
- ۳ببین تا یک انگشت از چند بند
- ۴ملک زادهای ز اسب ادهم فتاد
- ۵شب از بهر آسایش توست و روز
- ۶نداند کسی قدر روز خوشی
- ۷شنیدم که طغرل شبی در خزان
- ۸یکی را عسس دست بر بسته بود
- ۹برهنه تنی یک درم وام کرد
- ۱۰یکی کرد بر پارسایی گذر
- ۱۱ز ره باز پس ماندهای میگریست
- ۱۲فقیهی بر افتاده مستی گذشت
- ۱۳سرشتهست بارئ شفا در عسل
- ۱۴نخست او ارادت به دل در نهاد
- ۱۵بتی دیدم از عاج در سومنات