روی هر بیت بزنید تا کارتش برای استوری ساخته شود.
گروهی برآنند از اهل سخن · ۱ دقیقه خواندن
حکایت حاتم اصم
باب چهارم در تواضع
- ۱ز خاک آفریدت خداوند پاک
- ۲یکی قطره باران ز ابری چکید
- ۳جوانی خردمند پاکیزه بوم
- ۴شنیدم که وقتی سحرگاه عید
- ۵شنیدستم از راویان کلام
- ۶فقیهی کهن جامهٔ تنگدست
- ۷یکی پادشهزاده در گنجه بود
- ۸شکر خندهای انگبین میفروخت
- ۹شنیدم که فرزانهای حق پرست
- ۱۰سگی پای صحرانشینی گزید
- ۱۱بزرگی هنرمند آفاق بود
- ۱۲کسی راه معروف کرخی بجست
- ۱۳طمع برد شوخی به صاحبدلی
- ۱۴ملک صالح از پادشاهان شام
- ۱۵یکی در نجوم اندکی دست داشت
- ۱۶به خشم از ملک بندهای سربتافت
- ۱۷ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
- ۱۸گروهی برآنند از اهل سخن
- ۱۹عزیزی در اقصای تبریز بود
- ۲۰یکی را چو سعدی دلی ساده بود
- ۲۱شنیدم که لقمان سیهفام بود
- ۲۲شنیدم که در دشت صنعا جنید
- ۲۳یکی بربطی در بغل داشت مست
- ۲۴شنیدم که در خاک وخش از مهان
- ۲۵کسی مشکلی برد پیش علی
- ۲۶گدایی شنیدم که در تنگجای
- ۲۷یکی خوبکردار خوشخوی بود
- ۲۸چنین یاد دارم که سقای نیل