قطعه‌های روز

هر روز یک تکه‌ی کوتاه از کتاب‌های کتاب‌رو، با نشانی خودِ کتاب.

  • ۵ مهر ۱۴۰۵

    دیری که سر از سجدهٔ بت باز نیاورد هرکس که در او خورد یکی رطل گران را مسجد نه که در وی می و می‌خواه نگنجد سد جوش در این راه هم این را و هم آن را
    دیوان وحشی بافقی — وحشی بافقی
  • ۴ مهر ۱۴۰۵

    غل بود بود بر نهاده به جیحون بر، استوار جز تو نبست گردن جیحون کسی به غل واندر نراند پیل به جیحون درون هزار دو سال، یا سه سال در آن بود، تا ببست
    دیوان منوچهری — منوچهری
  • ۳ مهر ۱۴۰۵

    شعرِ رندانه گفتنم، هوس است صَحنِ بُستان ذوق بخش و صحبتِ یاران خوش است وقتِ گل خوش باد کز وی وقتِ میخواران خوش است از صبا هر دم مشامِ جانِ ما خوش می‌شود
    دیوان حافظ — حافظ
  • ۲ مهر ۱۴۰۵

    ستایش صوفیان فرماید علامة اصحاب التصوّف ان لایسأل ولا ینهر ولا یدّخر تازه اندر بهار حق صوفیست
    حدیقه الحقیقه — سنایی
  • ۱ مهر ۱۴۰۵

    ه بی‌دریغ زَنَد روزگار تیغِ هَلاک به خاکِ پایِ تو ای سروِ نازپرورِ من که روزِ واقعه پا وا مَگیرم از سرِ خاک چه دوزخی، چه بهشتی، چه آدمی، چه پَری
    دیوان حافظ — حافظ
  • ۳۱ شهریور ۱۴۰۵

    ان یجمع العالم فی واحد اگر وی را در اجل تاخیر نبود وی را در امل تاریخی بود که تا قیام‌الساعة همه عالمان و عاقلان و عاشقان و صوفیان و مشتاقان قوت جان از آن خوان جویند، و همه متکلمان و حکیمان و شاعران سرّ معانی از دیوان او گویند، هیچ کلمتی را بی‌خلعتی نگذاشت. هر حرفی از وی طرفی یافت، و هر نفسی از وی نقشی دید، و هر نقی معنیی. هیچ نفس را بی‌روح نگذاشت و هیچ روح را بی‌فتوح. در هر شامی صبوحی گذاشت.
    حدیقه الحقیقه — سنایی
  • ۳۰ شهریور ۱۴۰۵

    مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو بر هر که زد این برهان جان یابد و سیصد جان باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو
    دیوان شمس — مولانا
  • ۲۹ شهریور ۱۴۰۵

    ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون خیرهٔ عشقت چو من، این فلکِ سرنگون می‌در و می‌دوز تو، می‌بر و می‌سوز تو خون کن و می‌شوی تو، خون دلم را به خون
    دیوان شمس — مولانا