به زبان امروز

شعر کهن سخت نیست؛فقط چند واژه‌اش قدیمی است.

بیشترِ دشواری متن‌های کهن به چند ده واژه برمی‌گردد که امروز کمتر به کار می‌رود. معنای آن‌ها این‌جاست. هنگام خواندن هم کافی است واژه را انتخاب کنید تا معنایش بالای سطر بیاید.

۱۶۶ واژه

آبشخور
جای آب خوردن؛ سرچشمه، سرنوشت
آذر
آتش
آزرم
شرم و حیا؛ ملاحظه و احترام
آسمانه
سقف
آوردگاه
میدان جنگ
آوند
ظرف
آهو
غزال؛ و در متن کهن گاه به معنی «عیب»
آیین
رسم، روش
اختر
ستاره؛ بخت
ادبار
بدبختی، برگشتن بخت
ارغوان
درختی با گل‌های سرخ؛ رنگ سرخ
افسر
تاج
اقبال
بخت نیک، روی آوردن روزگار
انجمن
جمع، مجلس
اندرز
پند، نصیحت
اندیشه
فکر؛ در متن کهن گاه «بیم و نگرانی»
انوشه
جاوید؛ شاد
اورنگ
تخت پادشاهی
ایدر
این‌جا؛ اکنون
ایوان
کاخ؛ طاق بلند
باده
شراب
بارگاه
کاخ، دربار
باره
اسب؛ دیوار قلعه
باژ
باج، خراج
برزن
محله، کوی
بزم
مجلس شادی و مهمانی
بسنده
کافی
بسیچ
آمادگی، ساز و برگ
بیداد
ستم، ظلم
بیغوله
گوشه‌ی دورافتاده؛ ویرانه
پالیز
کشتزار، باغ سبزی
پایمردی
میانجی‌گری، شفاعت
پرخاش
جنگ و ستیز
پرستار
خدمتکار
پرنیان
پارچه‌ی ابریشمیِ نازک و نقش‌دار
پژمان
اندوهگین، افسرده
پگاه
صبح زود
پور
پسر
پیغاره
سرزنش، طعنه
پیکار
جنگ
پیمانه
جام، پیاله
تارک
فرق سر
ترنج
بالنگ؛ میوه‌ای خوش‌بو
تکاور
اسب تندرو
توسن
اسب سرکش و رام‌نشده
تهمتن
تنومند؛ لقب رستم
تیغ
شمشیر
تیمار
غمخواری، مراقبت
جانان
معشوق
جوشن
زره
چامه
شعر، سرود
چنبر
حلقه، دایره
خاتم
انگشتر؛ مُهر
خدنگ
تیر (از چوب خدنگ)
خراباتی
اهل میخانه؛ رندِ بی‌ریا
خرد
عقل، دانایی
خرسند
راضی، قانع
خرقه
جامه‌ی پشمینه‌ی صوفیان
خستو
معترف، اقرارکننده
خسته
زخمی؛ دل‌آزرده
خلعت
جامه‌ای که بزرگان پاداش می‌دادند
خمار
سردرد پس از مستی؛ حالت چشم خمار
خنیاگر
نوازنده و خواننده
خواجه
بزرگ، سرور
خوان
سفره
خیل
گروه؛ سپاه
داد
عدل، انصاف
دبیر
نویسنده، منشی دربار
درخور
شایسته، سزاوار
درفش
پرچم
دژ
قلعه
دژم
خشمگین؛ اندوهگین
دستور
وزیر
دلق
خرقه‌ی درویشان
دهقان
کشاورز؛ در شاهنامه، ایرانیِ آگاه به تاریخ کهن
دیهیم
تاج
رامش
آسایش و شادی؛ نوای موسیقی
رزم
جنگ
رطل
پیمانه‌ی بزرگ شراب
رند
آزاده‌ی بی‌ریا که به ظاهر و نام بی‌اعتناست
رواق
ایوان، سایبان
رهی
بنده، غلام
زاد
توشه؛ زاده‌شده
زاهد
پارسا، اهل زهد
زنهار
امان، پناه؛ هشدار
زی
به سوی
ژاژ
سخن بیهوده
ژنده
کهنه و پاره
ساغر
جام شراب
سالک
رهرو راه حقیقت
سپنج
گذرا، موقت (سرای سپنج: دنیا)
سپهبد
فرمانده سپاه
سپهر
آسمان، فلک
سترگ
بزرگ، عظیم
ستوه
درمانده، به تنگ آمده
سمن
یاسمن، گل یاس
سنان
سرنیزه
سودا
عشق و شیفتگی؛ خیال
سوگ
عزا
شاهد
زیبارو؛ گواه
شبان
چوپان
شبرنگ
اسب سیاه
شبگیر
سحرگاه
شکیب
صبر
شوخ
شاد و دلربا
شوریده
پریشان؛ عاشقِ بی‌قرار
صبا
نسیم ملایم صبحگاهی
صومعه
عبادتگاه
صهبا
شراب
طره
دسته‌ای از زلف
عنان
افسار
عیار
جوانمردِ چابک و زیرک
غمزه
اشاره‌ی چشم و ابرو
فر
شکوه؛ فرّه‌ی ایزدی
فراز
بالا
فرتوت
بسیار پیر
فرخنده
خجسته، مبارک
فرزانه
دانا، خردمند
فرود
پایین
فرهنگ
ادب و دانش
فسون
افسون، جادو
فغان
ناله و فریاد
قدح
کاسه، جام
کام
آرزو؛ دهان
کرشمه
ناز و عشوه
کمند
طناب حلقه‌دار
کهتر
کوچک‌تر، زیردست
کین
کینه؛ انتقام
گرد
پهلوان
گرز
سلاح سنگین کوبنده
گزند
آسیب
گلبانگ
آواز بلند و خوش
گوهر
جواهر؛ ذات و نژاد
گیتی
جهان
لابه
زاری و التماس
لعل
سنگ قیمتیِ سرخ؛ کنایه از لب
محتسب
مأمور بازرسی شرعی در شهر
مژگان
مژه‌ها
مستوری
پاکدامنی، پوشیدگی
مطرب
نوازنده، آوازخوان
مغان
پیران زرتشتی؛ در شعر حافظ، اهل میکده
ملامت
سرزنش
مهتر
بزرگ، رئیس
مهر
خورشید؛ محبت
میغ
ابر
مینا
شیشه؛ آسمان
نامور
نامدار، مشهور
ناورد
جنگ؛ میدان نبرد
ناوک
تیر کوچک
نخجیر
شکار
نژند
اندوهگین، افسرده
نشیب
سرازیری، پایین
نگار
معشوق زیبا؛ نقش
نوشدارو
پادزهر، داروی شفابخش
نیام
غلاف شمشیر
وام
قرض
هزار
بلبل؛ هزار
هزاردستان
بلبل
هژبر
شیر درنده
همای
پرنده‌ی خوش‌یُمن افسانه‌ای
هنر
فضیلت و کمال
هوا
هوس، میل؛ هوا
یارا
توانایی، جرئت
یزدان
خدا
یل
پهلوان
یله
رها، آزاد